|
    
در دام چشمانش اسير شدم
عقل گفت : از دام چشمانش رها شو که آن
ديدگان ديگر تورا نخواهند نگريست
دل گفت: دوست دارم که با اوسخن از حقيقتي زيبا بگويم
عقل گفت: حقيقت زيباي او تو نيستي
دل گفت: آرزو دارم که دستان گرم اورا در دست بگيرم
عقل گفت: دستان او جز سردي تلخي را به تو هديه نخواهند کرد
دل گفت: مي خواهم هزاران بار براي او بميرم
عقل گفت: بمير ولي کسي از مردن تو افسوس نخواهد خورد
دل گفت: دوست دارم که از لبانش زيباترين جمله دنيا را بشنوم
عقل گفت: انتظار بيهوده نکش هرگز نخواهد گفت
دل گفت: مي خواهم به او بگويم که دوستش دارم وبي او ميميرم
عقل گفت: تنها از او خاطره اي به جا مي ماند چون او خواهد رفت...
دل گفت: حاضرم بسوزم حاضرم بميرم اما ميگويم که دوستش دارم
ديگر ازعقل کاري بر نمي آيد
عشق تو تمام روح و جان مرا وعقل مرا تسخير کرد

  
|